از کوچه پس کوچه های قلبم. روی خاک کویر تو پرسه میزنم . به کجا خواهم رفت. لمس دست تو خواب نیست پلها شکسته است. شبها آسمان هم دیگر لالایی نخواهد گفت

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت
تا از خیال گنگِ رهایی، رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمتِ ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن منِ بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

کوچه غمناک پرستوهای شاد ، در غروبی پر ملالو بی صدا
خبر
عریونی باغا رو داد ، پاییز اومد اینور پرچین باغ
تا بچینه برگ وبار شاخه ها ،
کسی از گلها نمی گیره سراغ
کسی از گلها نمی گیره سراغ
بیا در سوک دلگیر گل
سرخ ، بخونیم شعری از دیوان گریه
منو تو زاده فصل خزانیم ، دو تن پرورده دامان
گریه
شده ابری تو فضای سینمون ، قصه بی غمگساریهای ما
می دونم پایان نداره
بعد از این ، قصه بی برگ وباریهای ما
بیا در سوک دلگیر گل سرخ ، بخونیم شعری از
دیوان گریه
منو تو زاده فصل خزانیم ، دو تن پرورده دامان گریه
پاییزه پاییزه
عریون
منو تو خسته وو گریون
پاییزه پاییزه عریون
منو تو خسته وو
گریون
می نویسم با دل تنگ روی گلبرگ شقایق ، فصل دلتنگیه پاییز
فصل
غمگینیه عاشق
بیا در سوک دلگیر گل سرخ ، بخونیم شعری از دیوان گریه
منو
تو زاده فصل خزانیم ، دو تن پرورده دامان گریه
پاییزه پاییزه عریون
منو تو
خسته وو گریون

و اگر از کوچه عشاق گذر کردی، لحظه ای تأمل کن تا سایه های انسانهای عاشق را ببینی که چگونه دست در دست هم در سکوت دل انگیز آن کوچه خزان زده تا ابدیت حیرانند و هیچگاه از اینکه عاشق شدند و عاشق ماندند نادم و پشیمان نیستند. پس اگر عاشقی به کوچه عشاق سری بزن

باغهای بی قراری. پاییز با دیگر فصلها تفاوت دارد
يک نفر از کوچه ي ما عشق را دزديده است
اين خبر درکوچه هاي شهر ما پيچيده است
دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت
گوئيا او هم بساط خويش را برچيده است
عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم
عشق را از غنچه هاي کوچه باغي چيده است
عشق بازي در خيابان مطلقا ممنوع شد
عابري اين تابلو را دورميدان ديده است
يک چراغ قرمز از ديروز قرمز مانده است
چشمکش را هيز چشمي خيره سر دزديده است
مي روم از شهر اين دل سنگهاي کور دل
يک نفر بر ريش ما دل ريشها خنديده است

من امشب درمیان کوچه های بی قراری. تو را می خوانم
کجایی؟ تشنج دارد این دل در فراغت
ومیسوزد زتب در خواهش تو
غریبی میکند با من
دل رسوا بی تابم
گرفتار ست به زخمی که
تو را مرحم بر آن داند
بیاعزیزم
بیا آتش گرفته خیال کوچه های مه گرفته
بیا بشکن انار غصه هایم
بیا بگشا دری اندر هوایم
نظرات شما عزیزان: